مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
764
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> مختار گفت : « تو نيز اى برادر همداني ! عذر مرا با وى بگوى . » حسينبنعبداللَّه گويد : با خويشتن گفتم : « به خدا اگر چيزى دربارهء أو نگويم كه مايهء خشنودى أو باشد ، اطمينان ندارم كه وقتي فردا غلبه يافت مرا هلاك نكند . » گويد : پس گفتم : « بله ، من پيش ابنمطيع عذر تورا مىگويم وهرچه تو خوش دارى به أو خبر مىدهم . » گويد : از پيش مختار درآمديم ، يارانش بر در بودند وگروهى بسيار از آنها نيز در خانهاش بودند . گويد : سوى ابنمطيع روان شديم . به زايدهبن قدامه گفتم : « وقتي آن آية را خواندى ، سخنت را فهميدم ومقصودت را دانستم كه از پس آن كه لباس پوشيده بود ومركبش را زين كرده بودند ، اورا از برون شدن همراه ما باز مىداشتى ووقتي آن شعر را به تمثيل خواند ، بدانستم كه مىخواست به تو بگويد كه آنچه را مىخواستى به أو بفهمانى ، دانسته وپيش ابنمطيع نخواهد آمد . » گويد : اما انكار كرد كه چنين مقصودى داشته است . بدو گفتم : « قسم ياد مكن . دربارهء تو وأو چيزى كه خوش نداشته باشيد نخواهم گفت . معلوم شد كه تو با وى شفقت دارى وآنچه را كه انسان نسبت به عموزادهء خويش به دل دارد ، نسبت به وى به دل دارى . » گويد : پس ، پيش ابنمطيع رفتيم وبيمارى مختار را به أو خبر داديم كه باور كرد واز أو غافل ماند . گويد : مختار كس به طلب ياران خويش فرستاد وبنا كرد آنها را در خانههاى خويش فرآهم آرد كه مىخواست در ماه محرم در كوفه قيام كند . گويد : يكى از ياران وى از طايفهء شبام كه مردى سخت معتبر بود ، به نام عبد الرحمان پسر شريح ، برفت وسعيد بن منقذ ثوري ، سعربن ابىسعر حنفي ، اسودبن جراد كندى وقدامةبن مالك جشمى را بديد كه در خانهء سعر حنفي فرآهم آمدند . آنگاه حمد خدا گفت ، ثناى أو كرد وسپس گفت : « اما بعد ، مختار مىخواهد ما را به قيام وادارد . با وى بيعت كردهايم ونمىدانيم كه ابنحنفيه اورا سوى ما فرستاده يا نه . بياييد سوى ابنحنفيه رويم وآنچه را مختار با ما گفته وسوى آن دعوتمان كرده ، با وى بگوييم . اگر اجازه داد كه پيرو أو باشيم ، پيرو أو مىشويم واگر منعمان كرد از أو كناره مىكنيم . به خدا روا نيست كه چيزى از كار دنيا را از سلامت دين خويش بيشتر بخواهيم . » گفتند : « خدايت قرين هدايت بدارد كه صواب آوردى وتوفيق يا فتى . اگر مىخواهى برويم . » گويد : پس اتفاق كردند كه همان روزها بروند . پس برفتند تا پيش ابنحنفيه رسيدند . پيشوايشان عبدالرحمانبن شريح بود . وقتي پيش ابنحنفيه رسيدند ، از حال كسان پرسيد كه حال ووضع آنها را با وى بگفتند . اسودبن جراد كندى گويد : به ابنحنفيه گفتم : « به نزد تو حاجتي داريم . » گفت : « سرّى است يا علني ؟ »